قر و قاطی
خدایا شکرت واسه همه چیز ... فعلا در حد معمول مشکل هست مثل زندگیه همه ... خوبه چند روز پیش با مجید بودم، دیر رفتم نزاشتم اون شب برگرده روز خیلی خیلی خوبی بود از صبح نه، از ظهر که بیدار شدم تا اخر شب همه چیز خوب و ارووم بود کم پیش میاد که یه روز کامل ارووم و خوب باشه ولی خیلی لازمه چند روز چرخیدین و خندیدین و بیخیال حرف و حدیث شدن، نتیجش خوب بود سعی میکنم همیشه همینجوری باشه منم بهتر ترم امیدوارم بتونم پیشاپیش ولن همگی مبارک فردا امتحان اخره نصفه جزوم مونده باید بخونم ... یکمکی دعوام شد البته کاملا عادی و طبیعیه زندگیه روزمره و عادی... خوبه که ادما عادی باشن یه وقتایی خسته کننده میشه ولی بهترین حالته یه گله : همیشه جولوت دعوا دارن و عصبی برخورد میکنن خیلی جالبه که توقع دارن تو مهربون باشی و هیچوقت عصبی نشی!!!! دیشب بعد از مدتها حس خوبی به خودم داشتم حسی که میخواستم نگهش دارم و دارم سعی میکنم نگهش دارم دوست داشتنه خودمو دوست دارم خودخواهم نه؟ اره هستم چون بهترین حالتم میشم سعیمو میکنم ، چیزی واسه از دست دادن ندارم هیچی نمونده که نگرانش باشم پس اینجوری بهتره نمیخوام همین بودنمو از خودم بگیرم از همینی که دارم و هستم میخوام لذت ببرم خدایا خیلی خیلی ممنونتم کمکم کن مثل همیشه بهت نیاز دارم شکرت ممنون بابت همه چیز خوبم سعی میکنم بهتر تر باشم داریم ،هم من هم مجید، سعی میکنیم چیزیو که داریم از دست ندیم نمیدونم سعی میکنیم ادامه 1 ماه پیشمون باشیم ... خدایا شکرت بازم میسپارم به خودت هر جور صلاح میدونی فقط ارامش بده و امید ... دیروز 7 امروز 8 حوصلهی دانشگاه ندارم نهایت2 3 هفته دیگه امتحانامه و من هیچی بلد نیستم هیچی نخوندم ... حس و حالشم نیست خدایا خودت یه حالی بده که بشینم بخونم حداقل مشروط نشم ... 6 امروز زوری رفتم دانشگاه یه کلاس طولانیه خسته کننده فعلا حالم بدتر از این نمیشه ، پس خوبم ... توام نفس بکش هوای خودتو داشته باش سعی کن زودتر خوب شی ... شب یلداتون مبارک طولانی ترین شب سال ... طولانیترین روزا و شبامو میگذرونم طولانیتر از شب یلدا... راستی یه دوست که نمیتونم بگم فقط یه هم صحبته دیگه مطمئنم که دیوونه شدم چون یه ادمیو پیدا کردم که مجبوره تحملم کنه مگه یه جوری دستش که از دنیا کوتاه رو بهم برسونه... متولد 63/1/23 و البته روز رفتنش 85/10/27 درست فهمیدی یه ادمی که دیگه نیست هیچوقت ندیدیم همو هیچی ازش نمیدونم جز اسمی که روی سنگش نوشتن پارسال وقتی بهم گفتی جای اجی نیستی اینجوری گفتم که باهام بمونی ، یادته ؟ حالم بد بود پرسیدی کجام؟ گفتم قبرستون پارسالم امام زاده طاهر بودم روی یه نیمکتی نشستم که جولوش اون سنگ بود با اون اسم و ... جولوی گریمو نمیتونستم بگیرم وقتی به خودم اومدم که ادمای دورو برم بهم تسلیت میگفتن چون فکر میکردن با اون جوون نسبتی دارم ... امسالم رفتم همونجا دیگه واسم غریبه نبود شده یه اشنا کسی که میشنوه و هیچی نمیگه ... تو که نیستی سکوت سنگینی داره اونجا ولی سوکوتشو دوست دارم یکم ارومتر شدم دلم میگرفت وقتی میدیدم یه مهندس نابغه یه ادم باهوش و بدرد بخور زیر خاکه بعد یه ادمی مثل من که نه بدرد میخورم نه کاری بلدم نه هیچی روی زمین راست راست راه میرم ... خدا همه ی ادمای مرده ی روی خاکو بیامرزه ... دیروز نشد بیام 4 امروز 5 حالا میفهمم چقدر برعکس شمردن بهتره چون محدوده ولی اینجوری اعداد تا بینهایت ادامه دارن ،این قانون طبیعت و ریاضیه ولی من که تا بینهایت ادامه ندارم چی؟ نیمدونم چی شده که یه دوستی کهاز یه ادم گذشته بود ، بعد از گذشتن 4 5 سال میخواد تلافی کنه البته دیشب منم خیلی دلم میخواست ادم مردرو لعنت کنم که تمام زندگیو ، فکرو روحمو داغون کرده متنفرم که به اینجا ، گذشته ، ادم مرده برسم ... ولی وقتی ایینده ای نباشد چیزی واست نمیمونه جز گذشته و حال!! حالمون که اینه میمونه گذشته ، گذشتمونم که ... تحمل خونه بودنو ندارم همش یا شهر کتابم یا بیرون ، سرما خوردنو ترجیح میدم کارم شده باز تو بالکن سیگار کشیدن این بار یه فرق بدی داره ، دیگه مثل قبل جلو دیدم باز نیست از اون زمین خالی ، تیکه تیکه ساختمون سبز شده وقتی تو بالکن میشینم دلم بیشتر میگیره : یه ردیف نرده ی سیاه فلزی یه دیوار سیمانیه بلند... انگار رسیدم ته دنیام و پشت یه دیوار بلند موندم ... دیواری که واقعیه ، نه تو فکرم ، تو خیالم ، واقعیه ... اینا عذابم میده، بیشتر از اینا یه لحن سردو عصبانی... اخرین روز پاییز اخ که چقدر از زمستون بدم میییاااد همین الانش یخ زدم چه برسه به فردا چقدر برنامه داشتم واسه شب یلدا هنوز چمدونی که باهاش با هزارتا ذوق شوق رفتم ارومیه ، جلو چشممه هر روز ، هر شب ... اینا عذابم میده با اینکه دیگه نه پاکم ، نه خوب ، نه ... ، میخوام برم امامزاده طاهر چون جای دیگه ای ندارم انقدر گناه کردم و بد بودم که جرات مرگ خواستنم ندارم ... 2 روز نیست تو نبودش فکر کردم مثل قبل جدی ولی بازم نظرم همونه که بود اصلا پشیمون نیستم از نه گفتنم دلم نمیخواد ازدواج کنم اونم با یه ادمی که دوسش ندارم میخوام بشمارم شاید اسمون و خورشید برگشتن... از3 میشمرم چون 2 روز گذشته باور کردم دروغ گفتنتو هم مست بودنتو رفتنتو نه باورم نمیشه دیگه چه فرقی میکنه ؟ بدون تا بودنت ، همیشه بودنت ته کشیده ؟ چقدر دلم واسه خورشید و اسمون تنگ شده فکر نکن خیلی خوبم که چیزی بهت نگفتم فقط گذاشتم پای مستیت تلاشمو کردم واسه حفظ کردن دوست داشتن... تمام بدیارو که تو این چند روز نشون دادیم فاکتور بگیریم باقیش مثل قبل قشنگ میشه دوست داشتم اگه قراره تموم بشه با خوبی تموم بشه راس میگی همیشه اونی که تو دوست داری نمیشه فقط به حرمت روزای خوبمون هیچی بهت نمیگم دلم نمیخواد تموم بشه الکی تا اینجا نیومدم چقدر سخته کسیو انتخاب کنی که دیگه نمیخوادت... خدایا بازم وقت گریه ی بعد خندست دیگه؟ باشه یادم باشه دیگه هیچوقت هیچی ازت نخوام دقیقا همون موقع همونو خراب میکنی ... معذرت خوب نیستم اصلا خوب نمیستم بازم شکرت ممنون خستمه و خوابم نمیبره امروز امتنحان داشتم اونم امتحان ترم ازمایشگاه که پارسال کار دستم داد ... هیچی نخوندم تو برگمم هر چرندی که به ذهنم میرسید نوشتم امروز غروب مهرشهر خیلی قشنگ بودو دلگیر ... دلم الان هیچی نمیخواد جز خواب یه خواب راحت و ارووم که نمیشه بیشتر شبیه یه غیر ممکن شده عاشق خودمم هفته پیش این موقع 54 ک بودم ،5شنبه 53.5 امروز 52 تو یه هفته 2 کیلو خوبه چند وقت بود دلم میخواست باز 52 باشم ... زود زود میام اینجا چون دارم میترکم ... هرچی میگذره بیشتر یادم میاد یادم میاد که چقدر پاییزو دوس دارم ولی از پاییز و زمستون بدترین خاطره هارو دارم چقدر باید به فکرت باشن که همیشه به خاطر خودت تنهات بزارن لابد بعدشم فکر میکنن افرین به خودم که نخواستم زندگیش داغون بشه... اخی دلم ببین چقدر ادما خوبن واسه خودت ولت میکنن ... جالبه اولین باری که این اهنگو گوش دادم عاطی برام گذاشت حالمم خیلی خوب بود از اورومیه تازه برگشته بودمو شارژ ولی گریم گرفت ...!!! دنیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر میخوابم من هر شبو تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم دنیای ما اندازه هم نیست میبوسمت اما نمیمونم تو دائم از اینده میپرسی من حال فردامم نمیدونم تو فکر یه اغوش محکم باش اغوش این دیوونه محکم نیست صد بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه هم نیست ریدم به اینده ی خوبی که به جای خودت واست انتخاب کنن... انتخابمو کردم نه عقل نه احساس یعنی نه ازدواج نه مجید دیشب که نه اوایل صبح امروز تموم شد ... نمیدونم چرا یه وقتایی انقدر مشتاقیم جای هم تصمیم بگیریم به هر حال اقا مجید خوش گذشت 1 سال و 11 ماه خوب بود دوست خوبی بودی هر چند اخرش تو عالم مستی هر چی خواستی گفتی که فقط ازت بکنم خیلی دیوونه ای واقعا فکر کردی تو بری دیگه تموم حتما با یکی دیکه الان ازدواج میکنم و ... ؟؟؟؟ هنوز نشناختیم دلم واسه بقلت تنگ میشه ولی یه روزی یه جایی باید تموم میشد میدونستیم حالا تموم شده ... انقدر احمق و بدبختیم که جای اینکه زندگی کنیم زندگی ما رو ... الان نه خیلی ناراحتم نه خیلی خوشحال چون میگذره همینجوری که 4 سال پیش گذشت همونجوری که این 2 سال با همه ی خوبیاشو بدیاش گذشت!!! حالا فکر کن شاید دلیل ناراحتیمو از اینده و خاطره هایی که میدونستم تکرار نمیشه بفهمی , یادته دعوام میکردی که نه بهترش میاد چشماتو باز کن خوب نگاه کن این روزارو میگفتی... خوب رفیق قدیمی دوباره سلام تنهایی من سلام ... دیشب خوابی که دیدم یادم نیست فقط یادمه واسه اخرین بارم خودت بوسیدیم به فرض که هر چی دیشب گفتی درست چرا فکر کردی حق داری انتخاب کنی جای من ؟ دیگه نه از تو نه هیچ کس دیگه ای نه بقل , نه ناز , نه هیچی نمیخوام انتخاب تنهایی ماله امروز و دیروز نیست خیلی وقته انتخاب کرده بودم این مدتم نمیخواستم چون میخواستم عوضش کنم ولی نه همون خیلی بهتره الکی ادای ادمای زیادی خوب یا بد و در نیار بهت نمیاد خودت باش هر جا هستی هر جا میری موفق باشی خوب باید بگم شکرت ؟ باشه قبول من تسلیمم همیشه بودم حتی اگه دوست نداشتم شکرت عزممتو جلال واای چقدر دلم سیگارو رصد میخواد تو این حال چقدر دلم تیکه های حسین پناهی میخواد چشم مبندم تا بل خواب باشند این همه کابوس ... قربونت خدا خیلی سخته ... رسیدم به یه دوراهی که یه طرف عقل و منطق و یه طرفش احساسه!!! حالا باید فکر کنم و انتخاب کنم دارم خل میشم انقدر فکر کردم نه حواسم به دورو برمه نه ... یه ذهنه کاملا اشفته ارامشم بهم خورده پر شده فکرم از تردید به خودم مجیدی کاش بودی کاش زودتر بگذره این روزا خدایا خودت کمکم کن بچه ها دعام کنید لطفا... شنبه یه روز خوب بود صبح بیدار شدم رفتم ارایشگاه کاره نیمه تموممو تموم کردم بعدشم بانک کار بابامو انجا دادم بعدشم رفتم شهر کتاب پیش خواهرمو دوستام خوب بود بعدازظهرم رفتم پیش مجید کلی خندیدیم و مسخره بازی در اوردم شبیه سرخوشا ولی خوش گذشت خوشحال که کاری واسه انجام دادن دارم که دوست دارم انجامش بدم یه وقتایی همچین روزایی ارزومه شاید مسخره باشه ولی واقعا هست امروز بعد از مدتها 8.30 صبح بیدار شدم !!! بیدار میشما ولی بعدش یکم فکر میکنم میبینم خوابمه باز میخوابم ... نمونه ی یک دانشجوی خیلی فعال . ترم داره تموم میشه فقط نمیدونم کی واحدام تموم میشه بعضی از پست قدیمیای خودمو خوندم خندم گرفت یه وقتایی سوژم از این به بعد قرار شده بعضی از پستا خصوصی بشه تند راه میرم تو خیابون نگاه میکنم ولی یه وقتایی انقدری که باید نمیبینم یه پسر بچه از کنارم رد شد از ترس اینکه بهش نخورم عقب رفتم بعدش فهمیدم خیلی باهاش فاصله داشتم حواسم خیلی پرت بود کجا؟ ... دیشب ماه کامل بود و قشنگ... امروزم دیر رسیدم به کلاسم حال نداشتم برم ولی رفتم که حس و حالم بیاد سر جاش... وسط یه جای خوب موندم که نمیدونم باید چی کار کنم یه وقتایی هنوز میترسم که قدم بعد زیر پام خالی بشه... خیلی بده از زندگیت لذتی نبری اونم وقتی اوضا خیلیم بد نیست! سعیمو میکنم خودم حالمو عوض کنم همیشه امروز تا اخرش نیست چه برسه به فردا !!!!!!!!!! امیدوارم دیوونگیم گل نکنه الان وقتش نیست... شکرت خدا با اینکه تازه پیشش بودم دلم براش تنگ شده دیوونه نوشت چی نوشت؟ معلوم نیست خوانده نمیشه , دیده نمیشه فقط یه حسه که گهگاهی لمس که نه ولی حس میشه ... با تمام وجودت حسش میکنی سقوط یه جسم سنگینو اگه صدای شکستن بشنوی که معلومه شکسته هر چی که بوده دیگه شکسته ! وصله پینه ام نمیشه اما اگه هنوز کسی دوسش داشته باشه یه جوری خودشو میرسونه و نمیزاره با زمین برخورد کنه و بشکنه امان از فکر بیخیال ادمایی که افتادن و نشکستن ولی دلیل نشکستنشونو پای جنس خوب و قوی بودن خودشون گذاشتن... هیچوقت ندیدن کسی زیر وزن سنگینشون له شده... خودمم نمیدونم چرا اینو نوشتم دلم خواست نوشتش منظوریم نداشته تو مخم خالیه و پر دلم هم احساس داره هم بی حسه هستم خوبم ارومم شکر سلام به همگی معذرت از غیبتم امیدوارم بخشیده خواهم شد به یقین علفها بی واسطه با خدا سخن میگویند دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده از طرفی دلم هیچی نمیخواد یکم که نه خیلی مسخرست ای خدا شکرت ولی بازم تو برس به داد دله همه این اهنگو دوست دارم: وقتی دلت شکست تنهاو بی هدف شب پرسه میزنی از هر کدوم طرف روزای خوبتو انکار میکنی این واقعیتو تکرار میکنی ... اطرافیانتو از دست میدیو افسرده میشیو از دست میریو دور خودت همش دیوار میکشی افسوس میخوری سیگار میکشی... اخرین باری که مجیدو دیدم برگشتنی یه خانومی پیشم نشسته بود گوشیش زنگ خورد جواب داد بعدش حرف پیش اومد یه هفته بود فهمیده بود ام اس داره ... شاکی بود که تازه 2 3 ساله زندگیش مثل ادمای عادی شده گفت : 19 ساله حرص خوردم تا شوهرمو ادم کنم نشد حالا که مریضم کرده مهربون شده میخواد یه هفته ای ادم شه حالمو بهم میزنه... میخواست جدا شه میگفت : سالم بودم مریضم کرده وای به روزی که مریض زیر دستش بیوفتم... خیلی نا امید بود نه میخواست بار باشه رو دوش کسی نه ... شاید میترسید از تنهایی دلم میخواست ... خدا دلم خیلی وقته بد جوری گرفته... دنباله هیچی نمیگردم جز خودم ولی انگار اب شده توی زمین ! به زور این چند روز خودمو اروم کردم امروز که به بلاگ بچه ها سر زدم باز ... چقدر دل همه گرفته و غمگینه ... منتظره بوی بارون میمونم تا شاید خودمو پیدا کنم ... سلام به همه معذرت نبودم و سری نزدم بهتون... پاییزو دوست دارم به خاطر بارونش ولی همیشه از مهر و شنبه بدم میومده تنبلیه دیگه قول که امروز به همگی سر بزنم واما تابستان را چگونه ... یکی از یهترین مسافرتای زندگیمو رفتم شمال با دوستای خوبم والبته مجید... کلی عصبی بودم این تابستون کلی دعوا کردم و پاچه گرفتم ... حرص خوردم و کتاب خودنم و عروسی دایم نرفتم جا موندم... با این احوالات تابستون خوبی بود برنامه دارم یه هفته یا 10 روز اول مهر برم خونه مامان بزرگم یه جای از ادم به دور که نه نت هست نه انتن گوشی یه دهات وسط کلی کوه... خیلی وقته ننوشتم از دیشب شروع کردم باز مینویسم ارومترم و بهتر نوشتن مثل همیشه کمکم میکنه دوسش دارم ... دلم امشب صاف است اسمان هم ارام و نسیمی زیرک سعی دارد که بفهماند شب مظهره این همه تاریکی و دلتنگی نیست به گمانم فردا روز خوبی باشد صورت ماه به من میگوید... همهی سعیمو میکنم ارووم باشم همهی سعیمو میکنم که خودم باشم ... شاید باید زیاد به سعی کردن فکر نکنم و بیشتر انجامش بدم , بیشتر به چیزایی که دلم میخواد گوش بدم شاید به همین سادگی باشه , خدایا خودت کمکم کن کثل همیشه ... شکرت از خودم بیزارم تو خسته ای من خستم حرفامون شده دعوا ... چرا اینجوری شدیم ؟ نمیدونم چرا هرچی بیشتر سعی میکنم همدیگرو ارووم کنیم بیشتر ناراحت میشیم ؟ انگار همدیگرو نمیشناسیم ... نمیدونم بازم باید بگم شکر؟ ممنون که هرچی سعی میکنم بدتر میشه؟ ... نمیدونم , خودت کمکمون کن بهمون ارامش بده ... بسه دیگه به اندازهی کافی داشتیم شکر یه زمانی این اهنگو شعرشو خیلی دوست داشتم الانم دارم ... روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه کاغذای خط خطی از کنار در بازه پنجره میپرن توی کوچه سر حال از این که ازاد شدن نمیدونن که اسیر دل سنگ باد شدن دیگه بیداریه شب عادتمه همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه ... دروغ چرا ساعتم باطری نداره که تیک تیک یا تیک تاکش مخمو بترکونه :) خوبه از این بابت خیلی وقته راحتم ... نوره الا نوره که حتی نمیتونم منظورمو درست بگم .... تو خونه بحثم شد سر چیزایی که به من هم مربوط بود هم نبود!!! بعدشم مثله بچه ها زدم زیره گریه... با مجیدم همینطور الکی حرفم شد ... نشد بهش بگم دقیقا منظورم چی بوده... جفتمون بد فهمیدیم و از هم یه جورایی دلخور شدیم , بعدش بیخیال شدیم ولی ... نمیدونم خیلی اوضامون قشنگه و خوب... اینکه ادما خودشونو بیشتر از طرفشون دوست داشته باشن طبیعیه و منطقی ! یه فکر اومد تو سرم که اندازه ی خودت که گفتی چقدره؟؟!! .... نمیدونم این چند روزه انقدر خسته شدم و ضد حال از همه کسو همه چیز خوردم , که دیگه از خودمم توقعی ندارم , شاید الان خوب نیستم که اینارو میگم شایدم باز رگه دیوونگیم زده بالا نمیدونم چمه؟ فقط میدونم حالم خوب نیست ... دلم گرفته از خودمو فکرام ، از دنیایی که چاره ای جز سازش ندارم،از اشتباهام از شک و دو دلیام ،از بودنم تو شرایطی که نمیتونم تغیرش بدم یا اگه بتونم فعلا کم اوردم ، از اینکه توقع دارم ، از اینکه ... ، بازم عزمتتو جلال سپردم به خودت ...! شکرت واسم دعا کنید لطفا پرسیدی چرا شبیه بی انگیزه ها رفتار میکنی ؟ عزیزم جوابش سادست چون انگیزه ای ندارم ، یه وقتایی دلیلی نمیبینم که ذوق و شوقی داشته باشم ولی سعیمو میکنم که اینجوری نباشم سعیمو میکنم که باز پر بشم از امید و دلیل ولی بهم حق بده که تو این شرایط یه وقتایی کم بیارم و پر بشم از هیچ ... سلام به همگی معذرت که سر نمیزنم شرمنده ذهنمو خالی میکنم از فکر برای چند لحظه تا ببینم باید با خودم چی کار کنم! زیاد طول نمیکشه دوباره همه چیز مرور میشه ... یه وقتایی یه نگاهی به کتابا و جزوه ها میندازم بل باز شود این در گمشده در دیوار ... حداقل زیاد سوالا غریب نباشه چند روز پیش مجید تولدشو زودتر گرفت با یه سری از بچه ها جمع بودیم خوب بود خوش گذشت جای همگیتون خالی شنیدین احتمالا : تو مسابقات حرکات خرکی تو لرستان خود خر مرحله مقدماتی حذف میشه !!!! طفلک لر ها و ترکها که همیشه واسشون جک میسازن ... اول از همه مامان جونم روزت مبارک هر چند که هیچ وقت اینجارو نمیبینی ... دیشب با تمام خواب الودگیم بلند شدم دنبال یه چیزی میگشتم که نگاهم افتاد به نوشته هایی که مال قبل از بودن ادم مرده ی زندگیم بود ! خوندمشون ، یاد شب و روزایی افتادم که خیلی داغون بودم ... بعش خاطره هایی که با ادم مرده داشتم خوندم ، باورم نمیشه انقدر ادما ... ناراحتم نکردن برعکس همیشه ، فقط رفتم تو فکر ... بعدشم چندتا از نوشتهای دو سال قبلو خوندم ... خاطره ی ٢٧ مرداد پارسال واسم شبیه یه داستان قشنگ و رومانتیک بود !!! واسه خودمم جذاب بود چقدر همه چیز عوض شده ؟!!! یه وقتایی مرور گذشته لازمه تا قدر امروزو بدونبم ، نمیدونم فقط میدونم خدایا ممنونم ازت واسه همه چیزایی که دادی و ندادی شکرت سلام به همه دوستان ، امیدوارم خوب باشید و شاد و اینا پنجشنبه بعد از ١ ماه قرار شد دوربین دوستمو ببرم براش ، رشتش معماریه قرار بود با بچه های دانشگاه برن یه روستا واسه عکس و نمیدونم چیچی !!! رفتم با چه سرو وضعی ؟!! یه هفته مریض بودم همش دارو میخوردم و میخوابیدم ، اعصاب نداشتم ، حموم نرفته بودم چند روز کلی بهم ریخته و هپلللل خلاصه قرار بود برم و زود برگردم خونه پیش خوهر گرام ، رفتم و سلام احوال پرسی دستمو گرفت که بریم ۵ دقیقه بشین پیشمون تا بقیه بچه ها برسن ، خلاصه دوباره سلام و اینا با بقیه نشستم حرف زدیم گرسیدم کجا میرین؟ گفتن : طالقان منم دلم قیلی ویلی رفت که خوشا به حالت ای روستایی نشون به اون نشون که تا بقیه ی دوستاشون رسیدن، من چترمو باز کردم ، با اتی برگشتیم منم لوازمامو جمع کردم و راه افتادیم وسط راه به پدر گرام هم خبر دادیم که شب نیستم و اینا جاتون خالی خیلی خوب بود شدیدا نیاز داشتم به این سفر ... جای مجیدم خالی! روستای مهران تو طالقان که اولین بارم بود میرفتم ، شب تو راه بارون شدیدی شروع شد ، چراغ ماشین هم از کار افتاد فقط یه پرژکتور تازه گذاشته بود که بدرد خورد راه هم کلی پیچ تو پیچ واااااای ، پیچای بیشتر و خطرناکتر از جواهر ده !!! خلاصه ما همه وصیت کردیم رو دوربین اتی فیلم گرفتیم ، مدارکش موجوده یه چیز جالب وقتی خیلی درگیر کار بودم ، به نظرم اومد که چقدر جدی شدم و بدرد بخور ، یادم اومد که ادمم ، یه حس خاصی بود که دوست داشتم ، مثل یه دید جدید و متفاوت بود ... خیلی حرف زدم ، امیدوارم هممون تو امتحاناتمون موفق باشیم ، و و و راستی غلط املایی اگه دارم ببخشید دوستان بیخیال خدایا شکرت سلام به همهی دوستای خوبم ، ممنون که سر میزنید و معذرت که نمیام سر بزنم ... نمیدونم چی بگم ؟!! خوبم و هستم ، مثل همیشه با مشکلات همیشگی زندگی... از الان جای اینکه بخونم عذا گرفتم واسه امتحانام !! کلاسامو ۴ تا در میون میرم ای بابا بیخیال ... شکرت سلام ممنون که میاین معذرت ، فعلا نمیتونم بیام سر بزنم ، شرمنده نمیدونم چی بگم ، چیزی واسه گفتن ندارم جز اینکه : خدا جونم فقط میخواستی دادم در بیاد؟؟ گله کنم بعد نشونم بدی که چقدر واست راحته همه چیزو تغییر بدی؟ باشه ... من که سپردم به خودت ...! شکرت با دستای خودم همه چیزو خراب کردم اعتمادی که بهم داشتن ؛ تنها دلخوشی که داشتم ... همش خراب شد !!! الان هیچی ندارم . نه دلخوشیم هست نه اعتمادم نه دلم ... دلکم معذرت که تموم شد حرف زیاده ولی هیچی نمیتونم بگم ! باورت کردم حیف خدایا تو شاهدی سپرده بودم به خودت خدا جونم اینه خیری که خواستی برام ؟ باشه قبول ولی نگی ازت نخواستم نگی تو مرا بخوان تا اجابت کنم خواستم از ته دلم خواستم پس چی شد؟؟؟؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ اولین بار نیست که میگی نه ؛ تو که خدایی تو که بزرگی تو که همه چیز دستته چرا همیشه جواب دله من اینه؟ قبول اشتباه کردم شاید همیشه اشتباه کردم چرا واسه یه بارم که شده تمومش نمیکنی ؟ تو بهتر از هر کسی میدونی حالمو چرا تمومش نمیکنی ؟ انصافه ؟ عادلانست ؟ یه نگاه بنداز به زندگیم تو خواستی که موندم نگهم داشتی که ببینم دیدم هم خوبیشو هم بدیشو بازم شکرت چون هیچکسیو جز تو ندارم حوصلم خیلی سر رفته همون سوریده دوستام همشون مثل خودم یا کار دارن یا بیکارن ولی دورن ... درس خونم نیستم که بگم اره میشینم میخونم به به چه چه اه اه اه... اینم شانس تخمی تخیلی من ... دلم گرفته واسه همین دارم غر میزنم مثل بچه کوشولویی که نق نق و ذق ذق میکنه یا یه ادم غر غرو ! چند روز بعد سر کلاس نوشت !!! به چشم دیدم روحم با تمام وجود زیر باران روی شیروانی بود اواز میخواند و خیس بود دستهایش را پر از باران کرد خندیدو دویید ...!! نگاه میکنم و سکوت به تمام سهم خودم از اسمان و باران و زمین مینگرم ... سکوت میکنم تا بشنوم زمزمه هایت را بارانکم ترانه ی دلنشینیست زمزمه هایت ! روحم را زیر این نم نم باران شستم مثل کودکی خوابیده ارام است ... هم خوبم هم بد ... سعی میکنم خوب باشم ، خوب بگذره ، نمیخوام فردا حسرت روزامو بخورم ... دلم خیلی تنگ شده داره میترکه... خدا خدا میکنم که به دادم برسه ... نمیدونم میرسه باز،یا باهام قهره ؟! نمیدونم فردا که نه ، نمیدونم تا شب هستم یا نه ؟! انقدر تنبل شدم و کم حوصله که یه وقتایی مردن و ترجیح میدم به ادامه دادن ولی این ضعف خیلی بزرگیه ... یه اشتباه وحشتناک و مسخره ! کلافه ام از خودم و ارومم ! هم نگرانم هم بی خیال! خودمم حالمو نمیدونم فقط دعا میکنم تموم بشه این وضع و بهونه گیریام ... سپردم به خودت ... شکرت به سکوت فکر میکنم و ساکت میشم خیره میمونم به دور ، یه وقتایی یه سری تصویرای خیلی قدیمی یا کمتر قدیمی میان و میرن ، رد میشن و رد میندازن ... هیچکسی از فردا خبر نداره ، گفته بودم همه ی ادما عوض میشن ، فقط دعا میکنم عوضی نشن ...!!! با کلی مکافات بلاخره امروز امتحان دادم امیدوارم حذف نشم ، دیگه این که بازم مثل همیشه دلم مسافرت میخواد البته از اون مسافرت قدیمیام که میرفتیم ٢ ٣ ماه بعد بر میگشتیم ، انقدر دیر میومدیم که همه چیز حتی خونمون به نظرمون جدید بود ... مسافرت طولانی میشه رفت ولی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه ادمای اونجا یا مردن یا رفتن یا خیلی عوض شدن ...!! دلم خیلی گرفته ، دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده اما چه فایده هیچ وقت نمیشه برگشت. اینو خوب میدونیم ولی بازم قدر ١ روزمونم نمیدونیم ... هنوزم وقتایی که برگای صنوبر و سپیدارو باد میچرخونه دلم هوای رفتن میکنه ، کی میدونه شاید خیلی زود ، شایدم هیچوقت .... شکرت شنبه با کلی التماس استاد ازمایشگاه شیمیم قبول کرد حذفم نکنه، اگه تو اتحانه هفته دیگه نمره بیارم !!! بعدشم واسه اینکه پشیمون نشه قبول کردم که فرداش سر کلاس یه استادی که عقبتر از اون درس میداد برم تا ١ جلسه غیبتم جبران بشه ، اخه کلا قبل عید نرفتم سر کلاسش! خلاصه یکشنبه دانشگاه رفتم و و و شبش دیر خوابیدم لوازمام اماده بود که صبح برم سالن واسه تربیت بدنی تربیت بدنیم یکشنبه بوده !!!!!!!!!!! عمرا استادم باور کنه انقدر گیجم با همه ی فراموشکاریام سعی میکنم یادم بمونه مهربونیاتون ، سادگیه نگاهاتون ، خاطره های بچگی ... دلم خیلی براتون تنگ میشه ، برای همه ی مامان بزرگا و بابا بزرگام ... خدا همتونو رحمت کنه امیدوارم روحتون آرامش داشته باشه ... بازم شکرت وقتی میشنوم که مامانم میگه : بدجنس چرا زودتر نیومدی ؟ دیروز گریم گرفته بود تنها بودم ، وقتی دیدیم اومدین کلی خوشحال شدم ... وقتی میگه : دیروز یه بویی اومد تو خونه ! به شوخی گفتم : اره خوب بوی دود اتیش سیزده بدر و تهران بود گفت : نه مامان بوی امیدام بود ...!! نمیدونم چی بگم بهش ؟! اگه بفهمه یه وقتایی امید کوچولوش چقدر نا امیده... یاد دلتنگیه مادر و پدری افتادم که دیروز پسر جونشو دفن کردن... از اقوامی هستن که خیلی نمیشناسمشون ولی واسشون متاسفم و امیدوارم خدا بهشون صبر بده و اروم بشن ... سیزده بدر امسال توی حیات خونه خاله گذشت خوب بود خوش گذشت برگشتنی دوتا از بچه هارو دیدم که داشتن بر میگشتن از دانشگاه !!!! اخه ١۴ فروردین و دانشگاه! نمیدونم، البته من خیلی بیخیالم میدونم خدایا خودت به من کمک کن تا دست بردارم از این تنبلی یه شب خیلی عالی داشتم تو تعطیلات امسال که امیدوارم یه خاطرهی بد نشه... !!! همیشه همه چیز تغییر میکنه ... شکرت حس سنگینیو خستگیو سکوت و تاریکی ... یعنی بخواب لجباز ! نفهم که نیستی ، دیشب که نه امروزم که ٧ صبح خوابیدی ...!!! خمیازه میکشمو به سرم میزنه همهی چراغارو روشن کنم و صدای موزیکمو بلند کنم و ... اخی همسایه ها که هیچی خواهرو دوستم بیدار میشن ، نمیشه ... سیگار میچسبه؟ نه تازه من که نمیکشم ! خوب بخواب مجبوری؟ یکم اره انگار خدایا ببین من که با خودم همیشه کنار نمیام پس چطوری ادمارو تحمل میکنی البته میگن تو خدایی گفتن این حرفا مسخرست ولی ... شاید توام یه وقتایی دلت بگیره از دستشون ! ادمن دیگه میزائن !!! منظورم همون زائیدنه! همه خوبیم و خوشیم با همهی مشکلات و شکلاتو من کاکائو بیشتر دوست دارما ...میخواستم از روزگار و دنیا و زمین و زمان بگم ولی باقیش مهم نیست الان فقط خواب مهمه ! دیگع لالایی خوندنم جواب نمیده خدایا ببین شما ! به خیر بگذرون قربونت که تکی... هیچی بدتر از این نیست که با چشمای باز ، توی بیداری خواب ببینی هیچی بدتر از این نیست که با چشمای بسته سرگیجه داشته باشی هیچی بدتر از این نیست ... چرا همیشه بدتر از اینا هست ولی ... بیخیال دیشب انقدر چرخیدمو واسه خودم لالایی خوندم تا هوا روشن شد و صدای پرنده ها شروع شد بعدش خوابیدم تا ظهر ولی خدارو شکر بلاخره دیشب خواب ندیدم، خوبم خوابیدم واسه همین کلی شارژم امروز البته دیشب کلی حرف زدم با مجید مثل قدیما درد و دل کردیم و اینا ... وای وای وای عید دیدنی دسته جمعی رو بگم وااااای . معمولا عموهام باهم میان ، دایی هامم با هم امسال یکم برنامهاشون بهم خورد همه باهم اومدن اول عمو ها بعد دایی ا ٣٠ نفر باهم عید دیدنی هی دلاااااااا جاتون خالی ببینید حال و روز منو ... باز دست عمه و خالم درد نکنه که کلی کمک کردن ، البته من بعضی بچه هارو حساب نکردم !!! ١ دختر دایی ١ ساله( زهرا) ، ١ پسر عمو ٢ ساله (ماهان) ، ١ دختر خاله ۶ ساله (هما جون) ، ١ دختر خاله ١٢ ساله(زهرا) ، ١ دختر عموی ١٠ ساله (مهدیه) ، ١ پسر دایی ٩ یا ١٠ ساله (رضا) ، ١ پسر عموی ١٠ ساله (امیر حسین) ، ١ دختر دایی ۵ ساله (روژان)و البته ٢ تا دختر عمو که یکی همسن خومه اون یکی ١ سال بزرگتر که ما ٣ تا هیچی ولی از دست بقیه بچه ها ... انگار خونمون یه جشن یا مجلس خاصی بود تا عید دیدنی ما هم که خیلی وقته بچه تو خونمون نبوده واویلااااییی بود، یکی شیر میخواست، یکی حوصلش سر رفته بود، دوتاشون دنباله هم بودن یکی میگفت بریم ،یکی گریه میکرد خلاصه کلی جالب بود ولی کار داشتم نمیشد بمونمو کاراشونو ببینم ، اخرش اهنگ گذاشتیم همهشون شروع کردن قر دادن انقدر خندیدم که اشکمون در اومد اخه خیلی بامزه میرقصیدن مخصوصا 2 تا کوچولوها ... خیلی هم پدرم در اومد هم خوش گذشت ... اینا اولین مهمونامون بودن امسال خدا اخر عاقبتمونو بخیر کنه ... سلام عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی باشه برامون ، پر از شادی و سلامتی و موفقیت و کلی ارزوهای خوب ... جای همه ی عزیزای که نیستن خالی و روحشون شاد ... امیدوارم کلی ارزوها و امید های نو داشته باشیم ... از اینا که بگذریم باز دلم مسافرت میخواد فعلا بسه ، همتون خوش باشید ، خدایا شکرت
روز بعدش رفت ارومیه













خلاصه خدا رحم کرد تا رسیدیم به خونهی پدر بزرگ یکی از بچه ها که خیلی ازش ممنونیم ما رو تحمل کرد ، خیلی جای قشنگی بود ، هر چی بگم کم گفتم ....


اینه که هیشششکی نیست باهاش برم بچرخم ، بچه های دانشگامون بی بخار یا عوضی ... خواهر برادر گرام همش سر کار یا تهنا تهنا میرن ، بابا مامانم که فعلا استراحت میکنن که چند وقت دیگه باز سفرای مارکوپولورو ادامه بدن ...! بهارم میگذره مثل همیشه ، منم فقط نگاه میکنم نهایت هنر کنم تنهایی میرم بیرون وای چقدر خوش میگذره ...!!

صبح با کلی مکافات بیدار شدم اماده شدم که برم ،رفتم برناممو ببینم که ساعت دقیق کلاسم کی بود دیدم بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببه



مجیدی ١ هفتست اومده نرفتم ببینمش یعنی نشد نه اینکه نخوام ... خدا به دادم برسه که بعد عید باد استاد تمجیدی رو تحمل کنم ، خدایا خودت به خیر بگذرون
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

